| X Close | ||



شاخه : نقد فیلم
مونالیزا می خندد؟!
پیش از این تصورم بر این بود که آنچه که فیلم «لبخند مونالیزا» را متمایز نموده است صرفا اندیشه های به شدت «فمینیستی» آن است که این روزها طرفداران زیادی دارد. اما نمایش مجدد این فیلم در آمفی تئاتر دانشکده بهانه ای شد تا این بار فیلم را عمیق تر و دقیق تر از قبل تماشا کنم. و امروز معتقدم اگرچه فیلم از لحاظ ساختار سینمایی فیلمی معمولی به حساب می آید اما به خاطر مباحث فرامتنی و محتوایی آن، واقعا قابل تحسین است.
فیلم دو موضوع یا تم اصلی را دنبال می کند:
موضوع اول تقابل سنت و مدرنیته است. این تقابل به شکل های مختلفی نمود پیدا می کند. بارزترین آن اختلاف نظر کاترین واتسون با سایر اساتید دانشگاه در رابطه با پذیرش هنر مدرن است. ما با فضایی به شدت سنتی و محافظه کار مواجهیم. شیوه تدریس کاترین از سوی سایر اساتید زیر سوال می رود صرفا به خاطر اینکه خارج از چارچوب های مرسوم دانشگاه درس می دهد و از همه مهمتر اینکه سر کلاس هایش بیش از همه از هنر مدرن سخن می گوید. دانشگاه از نوآوری در هراس است به همین دلیل بر مواد درسی نظارت می کند حتی در جایی رئیس دانشکده رسما به او می گوید که «اگر می خواهی سال بعد هم اینجا باشی کمتر به هنر مدرن بپرداز» . دانشگاه تبدیل شده است به نمونه ای از جامعه محافظه کار و مملو از پیش فرض های مسلط و بدون نوآوری؛ درنتیجه با شیوه آموزشی متفاوت درمی افتد. در جایی از فیلم بیل به کاترین می گوید : «راز بقا در ولسلی اینه که جلب توجه نکنی استقلال بیش از حد او نها رو می ترسونه» اما «استاد منحرف از قواعد مرسوم دانشگاه» از کتاب و جزوه خارج می شود و آزادانه می رود به سمت زندگی و اتفاقات جدید و کشف پاسخ های جدید. در جلسه اول کلاس، درسی می دهد درباره غار لاسکو و نقاشی های معروف کلاسیک؛ اما همه دانشجویان این درس ها را از حفظند و استاد چیزی برای گفتن ندارد. چیزی برای درس دادن وجود ندارد و او تنها باید نمایش «درس دادن» را بازی کند. اما این استاد حاضر نیست مطابق انتظار دیگران به اجرای این نمایش خسته کننده ادامه دهد. نمایشی که در آن، استاد در مقام استادی سخن می گوید و دانشجو در منسک دانشجویی امتحان می دهد و بعد هرکس می رود سراغ کارش. در جلسه دوم از برنامه درسی خارج می شود و نقاشی لاشه اثر سوتین را (که یک اثر مدرن است) مورد بررسی قرار می دهد. در اینجا سعی می کند به آنها بفهماند که ورای رنگها را ببینند و صادقانه ذهنشان را برای پذیرش افکار جدید آماده نمایند؛ و از اینجاست که سیستم دچار اختلال می شود. این وضعیتی است که امروز در دانشگاه های خودمان هم شاهد آن هستیم. معترضان یک سیستم که از همان سیستم می خواهند آنها را حفظ و تقویت کند و سیستمی که نمی تواند و طبعا نمی خواهد معترضان خود رابازتولید نماید. بیش از این نمی خواهم این موضوع را باز کنم مسلما هرکس با توجه به زمینه ذهنی که دارد برداشت خودش را از فیلم داشته است.
موضوع دیگر که مهمتر است «وضعیت زنان و دختران در جامعه» - خصوصا در دانشگاه - است. ما در ولسلی شاهد چه چیزی هستیم؟ دختران صرفا به دانشگاه آمده اند تا دست کم چند سالی سرگرم درس خواندن باشند و بعد هم در اولین فرصت چه در طول دوران تحصیل و چه پس از فارغ التحصیلی ازدواج کنند و صاحب خانه و زندگی و شوهر و فرزند شوند. اصلا مسئله درس خواندن مطرح نیست، موضوع فقط سر «شوهر کردن» است. در فیلم می بینیم که هرساله مسابقه ای برگزار می شود که به اعتقاد اهالی ولسلی، برنده مسابقه، زودتر از همه شوهر خواهد کرد. در کلاس ها درباره «مدیرت بحران!» در شوهرداری صحبت می شود و اینکه مثلا اگر شوهرتان بدون برنامه قبلی مهمان دعوت کرده بود شما نباید وحشت کنید چون «شما دانشجویان دانشگاه ولسلی هستید!». مهمترین رقابت بین دانشجویان رقابت برای «شوهریابی» است. معیار ارزش گذاری روی دخترها شوهر داشتن یا نداشتن آنهاست. کاترین در جر و بحثی که با رئیس دانشگاه دارد به او می گوید :« شما به این دخترا افتخار می کنین؟» «بله البته» «بایدم افتخار کنید. نصفشون که شوهر کردن. نصف دیگشون هم تا یکی دو ماه دیگه شوهر می کنن. اینجا فقط مسئله زمان مطرحه». مهمترین هدف دختران ولسلی ازدواج کردن است و این دانشگاه آمدن هم برای آنها صرفا بهانه ای است برای شوهر پیدا کردن. البته فیلم با ازدواج کردن مخالف نیست. همانطور که می بینیم خودِ کاترین چندین بار درگیر این نوع مسائل عاطفی هم می شود. اما همانطور که خودش می گوید: « منم قطعا یه روز ازدواج می کنم ولی صرفا با این هدف زندگی نمی کنم» و دقیقا حرف فیلم همین است. کاترین مطابق عقاید خودش زندگی می کند و صرفا برای برآورده کردن انتظار دیگران تن به هر کاری نمی دهد. وقتی پل در اقدامی غیرمنتظره با او نامزد می کند همان شب، نامزدی را به هم می زند و برایش اهمیتی ندارد که دیگران در موردش چه قضاوتی می کند و یا اینکه ممکن است پل را از دست بدهد. اینکه احساس می کند زندگی از کنترلش خارج شده برایش دردناک تر از حرف و نقل های مردم یا از دست دادن یک فرصت خوب برای ازدواج است. یا وقتی از او می خواهند که به صورت مشروط در ولسلی بماند تن به شرایط آنها نمی دهد. درحالی که ما آن طرف مادر بتی را می بینیم که تمامی رفتارهایش ظاهری است و دنبال این است که انتظار اطرافیان را برآورده کند. این موضوع را در چند صحنه می بینم، مثلا تأکید بیش از حد روی شعر خواندن اسپنسر در مراسم عروسی/ راه ندادن بتی به خانه اش، شاید چون فکر می کند که با آمدن بتی به خانه موضوع اختلاف بین او همسرش برملا می شود/ یا وقتی با بتی حرف می زند مدام مراقب است دیگران حرف هایشان را نشنوند، حتی درجایی به بتی می گوید «آدم رخت چرکاشو تو ملأ عام نمیشوره عزیزم» تفکری متحجرانه که ازدواج کردن هم در آن صرفا برای خارج شدن از مظن اتهام دیگران است. اتهام بی شوهر ماندن و یا به قول خودمان «ترشیده شدن». اما کاترین معتقد است که اگر می خواهی ازدواج هم بکنی به خاطر خودت ازدواج کن نه به خاطر دیگران. هدف او ایجاد تفکری مستقل است آن هم درست در جامعه ای که همه از ما می خواهند راه های از پیش رفته را دوباره تکرار کنیم.
شاید تأثیرگذارترین سکانس فیلم صحنه ایست که كاترین اسلایدهایی از زنان مختلف را برای دانشجویانش به نمایش میگذارد، اسلایدهایی كه زنان را به عنوان ابزاری جهت آگهیهای تبلیغاتی تعریف میكند یا موفقترین زن را همسر خانهداری میداند كه مهمترین هدف زندگی اش راضی نگه داشتن شوهرش است.
رفتارهای کاترین به مرور زمان در دختران ولسلی اثر کرده و اندیشه هایش جایگزین تفکرات رسوخ کرده در ذهن آنها می شود. و اگرچه نهایتا او را از ولسلی اخراج می کنند اما ما موفقیت او را می بینیم. دوچرخه سواری آزاد آن دختران محافظه کار که تا پیش از این فقط به تاب گیسو و رنگ چهره خود توجه داشتند به گونه ای نمادین نشان می دهد که آن ها دنباله رو او هستند و راه او را برای ابد ادامه خواهند داد.
موضوع دیگری که حیفم آمد به آن اشاره نکنم نام فیلم است. «لبخند مونالیزا». بدون شک انتخاب نام فیلم هنرمندانه ترین کار فیلمساز بوده است. مفهوم لبخند مونالیزا که درفیلم به آن اشاره می شود ، مفهومی کلیدی است و نمادگرایی موجود در آن از لحاظ تاریخ هنر مهم به حساب می آید. اگر به تابلوی داوینچی دقت کرده باشید او به گونه ای تابلو را کشیده که مشخص نیست، آیا زن در حال لبخند زدن است یا آن لبخند فقط یک حرکت بی معنا در لب های اوست! در جایی از فیلم بتی به این موضوع اشاره می کند. او به مادرش می گوید :« مادر به این نگاه کن! مونالیزا داره می خنده اما آیا اون واقعا خوشبخته؟» این سوالی است که اشاره به تمامی زنان جامعه دارد، اعم از خانه دار یا شاغل. در نقدی از خانم «چیستا یثربی» خواندم : «نمیدانم چرا حین تماشای این فیلم، بارها اشك به چشمم آمد و یاد دورانی افتادم كه سالها پیش در سنین جوانی در مدرسه فرزانگان تهران (دختران تیزهوش) معلم درس خلاقیت بودم و حالا پس از گذشت بیست سال، بسیاری از دانشآموزان با هوش و خلاق من، به خانهدارانی افسرده و یا كارمندانی بیتفاوت تبدیل شدهاند»وضعیت زنان جامعه امروز دقیقا شبیه وضعیت مونالیزاست. مونالیزا در این تابلو جایگاه مشخصی ندارد. عصری که داوینچی این تابلو را کشیده پرتره ها متعلق به شخصیت های مقدس بوده اند نه آدم های عادی. شاید بتوان گفت همان قدر که در عصر داوینچی وجود این زن در این تابلو بی ربط بوده است، در عصر حاضر نیز زنان به همان اندازه جایگاهشان نامشخص و نامعلوم است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
منابع :
1- لبخند مونالیزا بر چهره دختران مرده / چیستا یثربی
2- گزارش نقد و بررسی اجتماعی «لبخند مونالیزا» در دانشگاه تهران، تالار فردوسی توسط سرکار خانم سوسن شریعتی و دکتر ناصر فکوهی/ سامان عرفانی
